ولی وقتی با یکی از دوستای خوبم درموردش حرف می زدیم.. با توجه به کتابایی که خونده بود بهم گفت که اشتباه میکنم.. اون بهم گفت:
"انسانها رو فقط میشه به ۲ دسته تقسیم کرد، انسان و انسان نما.
يه بزرگي ميگه جامعه موفق اونه که آدماش رو بر اسا روابط تقسيم نکنه "
دیدم راست میگه واضحترش میشه:
بزرگترين مشکل ما اينه که آدما رو بر اساس روابط و رابطه ها رو بر اساس جنسيت تنظيم ميکنيم به اين ميگن ناهنجاري رفتاري .
در صورتي که روابط و آدماها وراي جنسيتشون قرار ميگيرن.َ
حالا به نظر شما انسانها در جامعه ی ما بیشترن یا انسان نما ها؟!

به عروس هستی
تمام مخلوقات برای پرستش خالقشان
بر می خیزند و
برای او باز می کنند کتاب همیشگی غم را
کتابی که جد اندر جد به دست فرزندان
می چرخد و می چرخد تا باعث می شود ،
یا رسوایی ، یا آزادی مخلوقات
که به خالقشان می پیوندند
و از هر گونه غم و اندوه آزاد می گردند

خدا گفت:"چیزی از من بخواهید .هرچه باشد شما را خواهم داد
سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است"
و هر که آمد چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.
یکی جثه بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.یکی دریارا انتخاب کرد و دیگری آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:"خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز. نه چثه ای بزرگ نه بالی و نه پایی. نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت به من بده"
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شبتاب شد.
خدا گفت:"آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی"
ورو به دیگران کرد و گفت :"کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست .زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست "
هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است
کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی..از عرفان نظر آهاری

روم نمیشه تو مانیتور نگاه کنم!!!!!!!![]()
خیلی ها بهم سر زدن.. من نبودم که بهشون سر بزنم.. و واقعا شرمندم...![]()
چشمان سیاهت را دوست دارم
چون رنگ زندگی من است
سیاهی چشمانت را دوست دارم...
چون رنگ روزگار من است ..
اینم تقدیم به همه ی شما دوستای خوبم که میدونین دوستون دارم![]()

گاه خندبدن و گاه گریستن
گاه عشق و گاه تنفر.
گاه روییدن و گاه خشکیدن
گاه دیدن و گاه با دیدن جسمی، تصویر، اظهار به کوری کردن..
گاه شنیدن و گاه با تحریک، حرفی را نشنیدن..
گاه سخن گفتن و گاه تکذیب سخن
انسان را نمیشه ثابت خواند..
گاه در غفلت و گاه آگاهی...

سلام ، به همه ی دوستای خوبی که محبت می کنن.. و بهم سر میزنن..
دوستان.. یکی از دوستای خوبم .. از بچه های وبلاگ (بردیا) به علت
يه تومور تو مغزشه که باعث همون بيماري قبليش بوده يعني : اسکيزوفرني عمل شده و الان تو کماس.. دکترش گفته احتمال زنده موندنش ۳۰٪ ..
تورو خدا.. جون هر کسی که دوسش دارید.. واسش دعا کنید..
چون یکی از پاک ترین آدمای روی زمین ..
قسمتون دادم که واسش دعا کنین.. ممنون از محبتتون![]()
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خبرای خوب!!!!!!
خدارو شکر حال بردیا بهتره.. آوردنش توی بخش...
ممنون از تمام کسایی که واسش دعا کردین![]()

دیروز داشتم با یه دوستی حرف میزدم..حرف قدرت شد..بهم یه جمله ی قشنگ گفت:
درخت بيد توي طوفان خم ميشه اما سپيدار چون قويه خم نميشه يه هو ميشکنه ، طوفان زندگي ماها بدبختيامونه ...
از چارلي چاپلين پرسيدن خوشبختي چيه؟
گفت:
فاصله اين بدبختي که توش هستيم تا بدبختي بعدي..
اینا یکی از قشنگترین جمله هایی که شنیدم.. اونم از یه دوست ..میگن دوست خوب یه نعمته!![]()

یه پیشنهاد توپ و یه موضوع توپ ..
می خوام گیر بدم به دوستام که تو وبلاگم نظر میدن..!!!!..
ترتیب اسمها از روی مدتیه که میشناسمتون...
خوب حاضرین؟!!!!![]()
1. توی پیوندام نوشتم ۞۞۞ ضحاک مار دوش ۞۞۞ :
تا حالا واسم نظر نداده.. ولی از همه ی دوستام قدیمی تره.. چون داداشمه.. داداشه واقعیمه...
وبلاگش خیلی باحاله.. ولی من هیچی ازش سر در نمیارم...
۲. مسیحا: خیلی نمیشناسمش.. ولی خیلییییییییییی باحال مینویسه.. ینی هروقت که خبر آپش رو میده با کله میرم که ببینم چی نوشته..
۳. محمد نکوئی : خیلی مهربونه.. و خیلی با مرام.. فقط یه مدت سرش شلوغه و نمیتونه زیاد پای اینترنت بشینه...
۴. داریوش: دوست خوبییه و مثل خودم عشق زرتشت... فقط یه چندوقتیه که یه مشکلی واسش پیش اومده.. دعا کنین زودتر رفع بشه!
۵. یلدا و روزبه: ۲تا خواهر و برادر مهربون .. که وبلاگشون را راجع به فرود و بنیامین عزیز(خدا رحمتشون کنه).. که برادرشون و داییشونه درست کردن.. حتما یه سری بزنین به وبلاگشون..
۶.لارس: یه داداش و یه دوست خیلی خوب.. وبلاگش خیلی باحاله و منم خیلی با وبلاگش حال میکنم...عشق لارس(جازیست متالیکاست)..
۷.جواد امدادی ( روز نوشتهای فیلسوف تنها):آقا جواد هم دوست خیلی خوبیه.. و خیلی باحال مینویسه...و خیلی مهربونه ..
اگه اسم کسی رو نگفتم.. شرمنده.. اونایی رو که میشناختم و تقریبا ارتباط دارم رو گفتم.. کسی دلخور نشه.....

نتقم کور شده.. نمی تونم هیچی بنویسم!!!!!!!!..
قحطی موضوع اوده.. (تو ذهنم)...
موضوع برسونین!!!!!!!!!!..
ای وای من !!!!!!!!!!.. کمک کنین!...

یه مشت اراجیفی بود که تحت تاثیر یه فیلم(کنستانتین).. نوشتمش..
خودم هم تا این حد از دست آدما عصبی نیستم...
بازم میگم.. شرمنده..ممنون از انتقاداتون
راستی.. از فردا مدرسه شروع می شه
..
نمی دونم از پس وبلاگ بر میام یا نه......چون بد بختی من امسال کنکورم دارم.. باید درس بخونم...![]()
.. دعا کنین بتونم بخونم.. و قبول بشم..
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا..

آب ، خـــــــاک ، آتـــــــش ، بـــــــــاد...
چرا همیشه در لفظ انسان ها ، خاک کثیف است؟..
چون انسان از آن ساخته شده...
چون انسان با بد تینتی و بدذاتی خود ، خاک رو هم آلوده کرده است....
خاک در جمع چهار عنصر شرمنده است....که پایه و اساس چنین موجودی پستی است..
شیطان هم از آتــــــش است...ولی هیچ وقت آتش را به شرمندگی وا نداشت...
و این انسان است که مایه ی ننگ خاک شده است.

هم دوستای اینترنتیم.. هم دوستای مدرسم و هم ....
نمیدونم .. شاید من یه جوری شدم ..
چنتا مثال از دوستای اینترنتیم..(بدون اسم)..
(ل):خیلی وقت نیست که آشنا شدیم..میدونم که دوست خوبیه...ولی تا همین چندروز پیش یه جور دیگه بود..
(م.ن):تقریبا از اول که وبلاگم رو ساختم می شناسمش.. اونم دوست خوبیه..ولی همیشه بهم سر میزد. ازم انتقاد میکرد. پیشنهاد می داد.. ولی الان فقط در حد یه سلام..و قشنگ بود..همین..
(و):وقتی وبلاگ داشت ، آمار وبلاگم چند برابر شده بود از بس که بهم لطف داشت و سر میزد..وقتی هم که وبلاگش رو حذف کرد چند بار بهم سرزد.. ولی تازگیا نمیاد....
و.. خیلیای دیگه.....
یه مدت خیلیا بهم سر میزدن ..درمورد چیزایی که مینوشتم، از خودم.. انتقاد میکردن..پشنهاد میدادن..ولی الان فقط میان که اومده باشن..شاید دیگه دوست ندارین شعر و چیزایی که مینویسم رو بخونین..
شماها که من رو می شناسین بگین.. من عوض شدم؟!.. انقدر عوض شدم که دوستام از من زده شدن؟!...
خواهش میکنم راستش رو بهم بگین

می ستایم این آفتاب زلال را ...
می ستایم این نوری که می وزد وز عروس زمین ..
آن هنگام که تلالوش بر پهنای پرچین های خانه ی مادر بزرگ پاشیده می شود...
آن هنگام که مرا از خواب غفلت بیدار می سازد...
آن هنگام که دست نوازش بر صورت و شانهایم می کشد...
آن هنگام که در عنفوان کودکی هم بازی من می شد...
آن هنگام که برای خداحافظی ساعتی مرا در سخنانش غرق می کند...
آن هنگام که در وقت خداحافظی عالم را می گریاند..
می ستایمت ای قافله سالار زمین..
ای خورشید..
ای آفتاب ....می ستایمت

چرا از خدا نمی خوای آدمت کنه؟!..
سنگ جواب داد:
هنوز اونقدر سخت نشدم که بخوام آدم بشم!..
فکر کنم این متن مال حدیث مقدسی باشه

زندگی را باید با آب صداقت شست...
زندگی خود را به خون آغشته است...
زندگی خود را به دام انداخته است...
زندگی را باید دهیم نجات...
زندگی را باید با آب صداقت شست...

خدایا چون نوشتی سرنوشتم که بخت از من رمید از بس که زشتم
زبانم لال گر خط تو بد بود تو می گفتی خود من می نوشتم
کارو دردریان

ای کاش در این هوای بارانی ، قطره ای کوچک از رحمت الهی به روی گونه های خیس من بچکد...
ای کاش قطره ای کوچک ، به روی لبان خشکیده ی من که سال هاست گشوده نشده بچکد...
ای کاش قطره اشکی به خاطر عاشقی که معشوق ندارد ریخته شود..
ای ابرهای افسار گسیخته....ای باد... ای باران..
ای مردم..
چگونه ثابت کنم که دوستش دارم؟!..

برگ زرد...با توام..
چرا نمیای به مامانم بگی که من شماهارو نکندم...هان؟..
واسه چی نمیای... مگه تو نگفتی پاتو بزار روم ببین چه لذت بخشه..!
پس چرا داد زدی؟!.. اصلا نمیشه بهت اعتماد کرد..
اصلا.. اصلا .. آره مامان.. همشون و من کندم.. حقشونه... همشون دروغگوان...

آدما وقتی بچه هستند.. از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسند..
از هیچ کس و هیچ چیز خجالت نمی کشند..هر کاری که بخواهند می کنند..
کاش من وقتی بچه بودم بهت می گفتم که چقدر دوست دارم...

دیگه نمیتونم جواب این دنیا رو بدم..
کاش یکی بود که کمکم که.. کمکم کنه که چطور جوابش رو بدم..

آدم معلم فرشتگان است، زیرا او نام چیزها را می داند و از اینجاست که او نامیدن می تواند و نامیدن است که شعر ظهور می کند و از اینجاست که گفته اند نخستین شاعر ، آدم نبی بود

کودک با همه ی بدبختی ها اسیر رنگین بودن دنیا می شود و قبول می کند و خود را به دام این دنیای بی رحم می اندازد.
وقتی به دنیا می آید از این که که خود را درون چه لجنزاری می بیند گریه می کند، وقتی محبت مادر خود را می بیند احساس می کند او را از این همه بد بختی نجات داده، نمی داند که او از روی نادانی به دنیای آغشته به زهر آورده....

ولی نمیدونم چی بنویسم که لایقش باشه...

همه چیز به جر بشر..
ابرها می بارند ، بی منت..
کوه ها خورشید سوزان پنهان نگه می دارند ، بی منت..
شکوفه ها به دنیا آمدن کودکان زیبای درختان رو خبر می دهند ، بی منت..
اما آدمی... بشر همه ی کار های خیر و شرش را به ذهن می سپارد.. شاید روزی بتواند در برابر خود از آن استفاده کند..
منت، منت،.....

هزاران صورت ، مانند صورتم می بینم..
هزاران چشم مرا نگاه می کنند..
شاید این خبری باشد.. که می گوید:"آدمی هزاران صورت دارد"

حتی دزد شبرو بر سر بام ها ذکر نام او را خواهد کرد
نطفه ی انسان سجده خواهد کرد با سجده های مادرش..
پسرک جیب بر هم بعد از باز کردن هر کیف خدا را شکر می کند..
آدم بی دین سر هر مشکلی از خدا یاری می خواهد
هیچ کس روند جهان هستی را فراموش نمی کند..کدام خالقی قادر به ساخت دنیا در ۷شبانه روز است...
ما که او را فراموش نخواهیم کرد.. امیدوارم که او ما را فراموش نکند!

دل از این اموال کندن سخت است دل از این الغاب کندن سهل است
***
ای که تلخ می کنی زندگی بر کام خویش، زندگی آسایش می سازد برای تو.
ای که می پنداری بی همتایی ، بی همتایی می کند رسوای،تو
ای که مردار زنان را دوست می داری،بدان ! مردار زنان از تو بیزارند.
ای که زین دنیا ساختی قل و زنجیری به پای ، این قل زنجیر همه اعمال توست .
این جلال و عظمت ، آری پاداش تو است ،
پس نه زندگی بر کام خویش تلخ کن .. نه قل و زنجیر به پای را محکم کن..

از زمان آدم و حوا ، تا زمین و آسمان.
اگر دل دهی و دل بگیری آن وقت موفق خواهی بود
اگر دل ندهی و دل بگیری.. این است خساست تو..
اگر دل دهی و دل نگیری....
دیگر در دنیای عشاق جای نداری ... معشوقت کجاس بیچاره ؟!
معشوقت را بیاب ، در انتظار نمان . دق مرگ می شود و سرنوشتت را با خود خواهد برد.
دیگر در انتظار چیستی؟!
زندگی کن و جست و جو ..... خواهی یافت او را.

من که داشتم از امتاحانم دق می کردم.. از معلمام پرسیدم همشون گفتن قبول شدم..
ولی از این جغرافی اصابم خورده... وقت نشد بشمارم ببینم چند می شم !![]()

اینک این درخت و حیات است که فرشتگان را مجبور به سجده ی آدم می کند
کاش می شد بدون هیچ حرکتی وسعت آسمان و پهنای دریا را در دیدگان کوچکم جای دهم
کاش می شد بوی خوش آیند تمام گل ها را به خاطرم بسپارم
کاش می شد با دستان ناتوانم برگ های تک تک درختان را لمس کنم
کاش می شد با این عقل و اندیشه ی نداشته ام خدایم را تصور کنم
کاش می شد با قلبی به وسعت آسمان آبی عظمت خدایم را درش جای دهم
اما افسوس،افسوس از این ای کاش ها و ای کاش ها
ای کاش این ای کاش های کودکانه ی من قابل وقوع بود.







